الفيض الكاشاني

39

الكلمات المكنونة ( طبع كنگره فيض )

گويم سخن نغز كه مغز سخن است * هستى است كه هم هستى وهم هست كن است واز اينجا ظاهر مىشود سرّ معيّت حقّ با أشياء ، چه هيچ چيز بي هستى نمىتواند بود . واز اينجا نيز ظاهر مىشود كه هستى واجب الوجود است وقائم به ذات خود ومتعيّن به ذات خود ، چه اگر ممكن بودى ، يا قائم به غير ، يا متعيّن به غير ، محتاج بودى به غير . وغير هستى - كائناً ما كان - محتاج است « 1 » به هستى ، پس تقدّم شئ بر نفس لازم آمدى ، پس هر چه جز هستى است قائم است به هستى ، وهستى قائم نيست به هيچ چيز ، پس هستى كه عين حقّ است دليل است بر حقّ . كما قال أمير المؤمنين عليه السلام : ( دلّ على ذاته بذاته ) « 2 » . چون دهان دلبران در هست ونيست * خود به بود خود گواهى مىدهد واز آنچه گفتيم معلوم شد كه هستى بسيط است من جميع الوجوه ؛ چه اگر مركّب بودى محتاج بودى « 3 » به اجزاء ، وهر يك از اجزاء محتاج بودى به أو ، پس تقدّم شئ بر نفس لازم آمدى . ونيز معلوم شد كه هستى نه همين معنى مصدري « 4 » ذهني است كه از آن تعبير به كون وحصول وتحقّق كنند ؛ چرا كه اين امرى است اعتباري كه وجود ندارد إلّادر ذهن وبه اعتبار معتبر . وهستى - چنانكه گفتيم - محقّق حقايق ومذوّت ذوات ومحتاج اليه أشياء است . واين معنى ذهني وجهي است از وجوه وعنواني است از عنوانات « 5 » أو . وچون

--> ( 1 ) - دا : - است . ( 2 ) - بحار الأنوار ، ج 84 ، ص 339 ، ح 19 . ( 3 ) - دا : - بودى . ( 4 ) - مط : + و . ( 5 ) - الف : عنوان .